تبلیغات
.: تا اوج پریدن ها ، پروانه شدن باید :.
.: تا اوج پریدن ها، پروانه شدن باید :.




گوهر یک زن فرزانه



زنی فرزانه در کوهها مسافرت میکرد. در رودخانه تکه سنگ گرانبهائی یافت.وی روزی با مسافر دیگری برخورد کردکه گرسنه بود.زن فرزانه سفره اش را باز کردتا با هم غذا بخورند.مسافر گرسنه سنگ گرانبها را دید.از آن بسیار تعریف و تمجیدکرد واز زن فرزانه خواست که آن را به او بدهد.زن فرزانه بدون تامل درخواست اورا پذیرفت و سنگ را به او داد مسافر در حالی که از یاری بخت شادمان بودبه راه افتاد.

 او میدانست که آن گوهر چنان ارزشی دارد که میتواند تا آخر عمر زندگی او را تامین بکند.ولی او چند روز بعد برگشت وبه جستجوی زن فرزانه پرداخت و وقتی او را یافت سنگ قیمتی را پس داد و گفت:

((فکرم را کردم میدانم این سنگ چقدر گرانبهاست ولی من آن را به تو بر می گردانم به امید اینکه تو چیزی گرانبها تر به من بدهی اگر میتوانی آن چیزی را به من بده که در درون تو وجود دارد وتو را قادر ساخت که آن سنگ را به من ببخشی))

از نسل برتر



نوشته شده توسط مهدی در  شنبه 22 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ

()پروانه...
       




  وبلاگ من
  ایمیل من
    

وضعیت یاهو مسنجر :


نویسندگان
 
مهدی (49)
ناشناس (3)


موضوعات

لحظه ی دیدار نزدیک است . . . (52)


 آرشیو

شهریور 1386 (1)
خرداد 1386 (1)
فروردین 1386 (2)
اسفند 1385 (2)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (3)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (2)
تیر 1385 (4)
خرداد 1385 (4)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (7)
اسفند 1384 (4)
بهمن 1384 (7)
دی 1384 (6)
آذر 1384 (1)


صفحات





لینكستان

  ترنم عشق

  یخ زده

  آرزوی محال

  دختری از جنس بلور





لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -